محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2883
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به هجاى او گفت . از جمله شعرى به اين مضمون : « اگر معاويه پسر حرب بميرد « كاسهء چوبين تو درهم مىشكند « شهادت مىدهم كه مادرت « بى نقاب با ابو سفيان نخفت « كه كارى مشكوك بود « و با ترس سخت انجام گرفت » و شعر ديگر كه مضمون آن چنين است : « به معاويه پسر حرب از جانب مرد يمنى بگوى « مگر آزرده مىشوى كه گويند پدرت عفيف بود « و خشنود مىشوى كه گويند پدرت زناكار بود « شهادت مىدهم كه خويشاوندى تو با زياد « چون خويشاوندى فيل با خر ماده است » ابو زيد گويد : وقتى ابن مفرغ هجاى عباد گفت از او جدا شد و سوى بصره آمد . در آن وقت عبيد الله پيش معاويه رفته بود . عباد چيزى از هجاى ابن مفرغ را براى عبيد الله نوشت ، وقتى عبيد الله شعر را خواند پيش معاويه رفت و شعر را براى او خواند و اجازه خواست ابن مفرغ را بكشد ، اما معاويه اجازهء كشتن نداد و گفت : « ادبش كن اما خونش را مريز . » گويد : ابن مفرغ به بصره آمد و از احنف پناه خواست . احنف گفت : « ما بر ضد پسر سميه پناه نمىدهيم . اگر خواهى شاعران بنى تميم را از تو بدارم . » گفت : « اين برايم اهميتى ندارد » گويد : آنگاه پيش خالد بن عبد الله رفت كه و عدهء پناه به دو داد پس از آن پيش